محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1049
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
خود گريزان برفت و روى به مصر نهاد و به قسطنطينه شد ، و از آنجا برفت . و به هر شهرى كه مىرسيد ، علفها مىسوخت . و صالح از پس او همى شد تا به شهرى رسيد كه فيوم گويند . پس عامر بن اسماعيل الجرجانى را بخواند ، و چهارهزار مرد به دو داد و او را به طلب مروان فرستاد . و مروان آن روز به عين الشّمس بود ، و آن شارستان فرعون بود . عامر بن اسماعيل بدان شهر شد . به شب اندر غلامى ديد كه اسب را قود همى كرد . گفت : اى غلام ، اين اسب از آن كيست ؟ گفت : از آن مروان . گفت : مروان كجا است ؟ گفت : اندر كيسه فرود آمده است . لشكر روى به كنيسه نهادند . مروان آگاه شد . برجست و زره اندر پوشيد و شمشير برگرفت و بيرون آمد و با ايشان برآويخت . عامر بن اسماعيل ياران خويش را گفت به زبان پارسى كه : دهيد اين مرد را ! مردى از ياران عامر نامش عبد الله بن شهاب المازنى نيزه اى زد بر پهلوگاه و بكشت . و سواران گرد وى اندر آمدند . و غلامى از آن محمد بن شهاب فرود آمد و سرش ببريد و پيش صالح آورد . صالح به برادر خويش عبد الله بن على فرستاد ، و او به زمين فلسطين بود ، و عبد الله بن على نامه نوشت سوى امير المؤمنين ابو العبّاس عبد الله السّفاح و سر مروان بفرستاد . و همه پادشاهى مروان پنج سال و دو ماه و بيست و يك روز بود ، و به سال صد و سى و دو بكشتندش شب چهارشنبه اندر ماه ذو القعده . و او شصت و دو ساله بود ، و به لقب او را ازرق الحورى گفتندى . و مداينى چنين گويد كه چون سر مروان پيش ابو العبّاس نهادند ، روى به مردمان كرد و گفت : از شما كدامين اين را شناسد ؟ فراس بن جعد بن هبيرة بن ابى وهب الحروب ، آنكه جدهء او ام هانى بود بنت ابى طالب گفت : سر خليفت ما است ، و الله كه نيك خليفتى بود او ما را . ابو العبّاس خشم گرفت و برخاست و از مجلس بيرون شد و مردمان بپراگندند . پس كس فرستاد و او را بخواند و گفت : چه بوده است ترا بدان سخن كه گفتى ؟ گفت : ايّها الامام ، مروان به جاى من نيك بود و به جاى من نيكويى كرد ، و من او را نصرت نتوانستم كردن به زندگانى او ، از بهر آنكه به بيعت شما اندر بودم و عهد و ميثاق نخواستم كه از اين جهان بيرون شوم و مكافات آن نكرده باشم يا به گفتار يا